قحطی بود و خشکسالی. ثروتمندها انبارهایشان را از گندم، روغن و خواربار پر کرده بودند. خدیجه به شوهرش نصرالدین گفت: «مرد، زندگی مردم شهر سخت و غیرقابل تحمل شده است. نیمی از مردم خیلی دارا و ثروتمندند، اما نیمی دیگر چیزی ندارند که بخورند. اگر تو که مورد احترام همه مردم هستی، بتوانی ثروتمندها و همه مردم را راضی کنی که ثروتشان را بین هم تقسیم کنند، همه در خوشبختی به سر خواهند برد.»
نصرالدین به همسرش گفت: «راست می‌گویی زن. همین کار را می‌کنم.»
نصرالدین از خانه بیرون رفت و شب، خسته و افسرده برگشت.
خدیجه بی‌صبرانه از او پرسید: «خب، چه شد؟ موفق شدی؟»
-«نصفه و نیمه»
-«یعنی چه نصفه و نیمه؟»
-«خب من توانستم فقط آدم های فقیر را متقاعد کنم.»

 

 

واقعاً متقاعد کردن مردم فقیر برای تقسیم ثروتشان خیلی آسان تر از متقاعد کردن ثروتمندهاست. حال اگر آدم های فقیر یکمرتبه ثروتمند شوند، آیا آن ها افرادی سخاوتمند و بخشنده خواهند بود؟ شما چطور؟ شما چه چیزی را می‌بخشید؟


 

منبع : به امید فرداها،ما محکومیم به آزادیثروتمندان و فقیران
برچسب ها : مردم ,متقاعد ,فقیر